نازدانه ی دلم!
همه رفتند ...
همه آرام می آیند و آرام می روند
بی آنکه بدانند چطور شیشه دل را می شکنند.
همه می روند ...
بی آنکه نگاهی به عقب اندازند که من ... که تو ...
که همه ما پشت پنجره چشم به راه ایم.
همه می روند ...
نازنینم اما من همیشه با تو می مانم
تا پشت پنجره به انتظارم ننشینی
با تو می مانم تا پنجره غم گرفته دلت را شاد کنم
من در کنارت هستم
سرت را بر شانه ام بگذار
من می مانم ...
شبیــه همان زنــی که فـروغ میگـفت... زنــی تنــها در آســتانه فصلــی سرد...
.
.
.
لبخــندهایم تلخنـــــد
بغـض هایم سنگینند
افکـارم شکستــــه اند
اشـک هایم داغ داغند
دردهایــم مهلکند!
.
مــرا لمـــــس کن
تنـهاییـم را لمس کن...!
کمــی...فقط کمی باورم کن
وقتــی زجه میزنم گوش هایت را نگیر
مــرا با تمام وجودت بفهم
اتفــاقیست که هیچکس آن را درک نکرد
آری...
زنـی با دردهای درک نشده
زنـی که هرگز نه دیده شد...نه شنیده شد...
شبیـه همـان زنـی که فــروغ میگـفت... زنــی تـنـها در آستانه فصلـــی سرد...
بخوان
حتی اگر نمی فهمی مرا بخوان
مرا برای فهمیدن نساخته اند
مرا شاید حتی اشتباهی ساخته اند
بیرون از منحنی نرمال
جزو ۴/۳ در میلیون مجاز شش سیگما!
ولی تو
بخوان مرا
آرامم میکند خواندنت
نه بهتر میشوم نه بدتر
ولی آرامم میکند...
بخوان!
منتظر نباش که شبی بشنوی
از این دلبستگی های ساده دل بریده ام!
یا در آسمان
به ستاره ی دیگری سلام کرده ام!
توقعی از تو ندارم...
اگر دوست نداری,
در همان دامنه دور ِ دریا بمان!
هر جور تو راحتی!
همین سوسوی تو,
از آنسوی پرده دوری
برای روشن کردن ِ اتاق تنهاییـ ـم کافی ست!
من که اینجا کاری نمی کنم!
فقط, گهـ ـگآه
گمان آمدن ِ تو را, در دفترم ثبت می کنم!
همین!
تـــــــــو زن شدی...
نـ برای در حسرت یک بـــــوسهـ ماندن,
برای خـــلـــق بــوسهـ ای از جنس آرآمـــــش!
تــــــــو زن نشدی...
کـ هم خواب آدمـ ـهای بیـــــ ـخواب شوی,
تـــــــو زن شدی...
کـ برای خواب کسی رویــــا شوی!
تــــــو زن نشدی...
کـ در تنهاییـَ ـت حسرت آغوشی عآشقـ ـآنه را داشته باشی,
تــــــو زن شدی...
تا آغـــوشی در تنهایی مـــَـردت باشی!
معجزه كن
من چيز زيادي نميـ ـخواهم
فقط گاهي اين تن خسته و رنجورم را
به يك لبـ:)ـخند پر از مهر,
يك نگاه عاشقانه و گرم ميهمان كن!
همين كافيست
براي جان گرفتن هستيـَ ـم...
همين كافيست
براي دوباره متولد شدن در دستان معجزه گر تـــو!
همين ها كافي است....!
معجزه كن
من چيز زيادي نميخواهم....
تنم را بوسه باران کن
تا بوسه هایت عطر تنم شود....
عطر بوسه هایت مرا سرمست میکند!!!
گـــوش تـلـــفـن کــــر !
دوســـتت دارَم را روزی,
درِ گــــوش خـــودت خـواهـــــم گـفــت...!
دخــتـرمـ امــروز بـــرآی تـــــو مـیـنـویــســمـ :
ســـآلــهــآ بــعـد اَگـــر بــ دنـیـآ اومـدی
بــزرگـ شـدی , قــد ڪشیــدی
و خـآنـومـ شـدی
دلمـ مـیخـوآهـد
تـــو رآ اَز هـمــه پـسـرهــآی مــحـلــه و مـــدرسـه و دآنــشگآه دور ڪــنمـ
دلمـ مـیخـوآهـد نــگــذآرمـ اَز خــآنــه بــیــرون بــروی
دلمـ مـیخـوآهـد رنــگـ آفــتـآبـــ رآ فــقــطـ در حــیــآطـ خـآنــه بــبــیـــنـی
دخــتــرمـ میـدانــمـ اَز مــن مــتـنــفــر مــیــشــوی
میـدانــمـ مــرآ بــد تــریــن مــــــآدر دنــیـآ میـدآنــی
میـدانــمـ . . . خــوبـــ میـدانــمـ!
اَمــآ دخــتــرڪـمـ !
اَگــر بــدآنــی چــه بــر ســر جــوآنـی مـــــآدرتــ آمــد
چــگــونـه دلــش شــڪسـت و آرزوهــآیــش تــبــآه شـد
اَز مــــآدر گــلــه نــمــیـڪـنی!
دخــتــرمـ وقــتــی سـنــت هــنــوز درگــیــر احــسـآس اسـت
و مــنــطــق نــمــیشنــآســد
عــــآشق مــیــشــوی!!!!
دخــتــرڪـمـ عــــآشقــی درد دارد...
بــمیــرد مــــآدر و درد آن روزهــآیـــت رآ نــبــیــنــد!!!
این روزها عجیــــــــــب خسته ام....
دلـ ـم رفتن میـ ـخواهد...و تنهــــآیی....
میـ ـخواهم دور شوم از جنس آدم...
از من,از تــــو,او و شمــــآ....
آری...میـ ـخواهم دوووووووووور شوم از شمـــآ آدمــها!!!!
باید کـ دل بـ ـکنم از بعضیـ ـها...
بعضیـ ـها باید فرامـــــوش شوند...
بعضیـ ـها را باید کـ عـــــــــآشق بود, مثل تــــو!
بعضیـ ـها را باید کـ دوست داشت برای همیشه و نگه داشت...
و من...!!!!
تنها تکلیف مــَن ِ من مشخص نیست...
باید کـ فکر کرد...
در خلوت, در تنهــــآیی...
بـ دور از همه, حتی خـــــــودم!
حـالا تو هی بیا بگو:
مرد ها پررو می شونـد...
زن بایـد سنگیـن و رنگیـن باشـد
بایـد بیاینـد منت بکـشنـد و...
مـن می گویـم زن اگــــــر زن باشـد
بایـد بشود روی عــــاشقیـ ـش حـساب کـرد
کــه بایـد عاشقی کـردن بلـد باشـد
کــه جـــــــــا نزنـد
جـا نمانـد
جـا نگـذارد.
هی فکـر نکـنـد
بـه ایـن چیزهایی کــه عمری در گوشش خـوانـده انـد
کــه زن ناز و مرد نیاز.
کــه بـدانـد، مرد هـم آدم است دیگر...
گـاهی بایـد لوسش کـرد
گاهی بایـد نـازش را کـشیـد
و گــاهی بایـد بـه پایش صبر کـرد...
حـتی مـن می گویـم زن اگر زن باشـد
از دوستت دارم گفتـن نمی ترسـد.
تو می گویی خـوش بـه حـال زنی کــه عــاشق مردی نباشـد،
بگـذار دنبالت بـدونـد.
و مـن نمی فهمـم اینکــه داری ازش حـرف می زنی
زنـدگی است یا مسابقـه اسب دوانی.
و مـن نمی فهمـم چرا هیچ کـس برنمی دارد بنویسـد از مردهــا...
از چشـم ها و شــانـه ها و دستهایشــان,
از آغوششان, از عطر تنشـان، از صـدایشــان...
پررو می شونـد؟
خـب بشونـد.
مگر خـود ما با هر دوستت دارمـ ـی تا آسمان نرفتـه ایـم؟
مگر ما بـه اتکـــاء همیـن دست ها, همیـن نگاه ها, همیـن آغوشهـا،
در بزنگاه های زنـدگی سرِپا نمانـده ایـم؟...
مـن راز ایـن دوست داشتـن های پنهـانی را نمی فهمـم.
مـن نمی فهمـم زن بودن, با سنگیـن رنگیـن بودن,
با سکـوت و با انفعال چـه ارتباطی دارد؟!؟
مـن بلـد نیستـم در سـایـه، دوست داشتـه باشـم
مـن می خـواهـم خـواستنـم گوش فلکـ را کـر کـنـد.
مـن می خـواهـم
مَردَ م
,حـتی اگر مردِ مـن هـم نبود,
دلش غنج بزنـد ازاینکــه بـدانـد جـایی زنی دوستش دارد...
مـن می خـواهـم
زن باشـم...
بگـذار همـه دنیـا بـدانـد
مردی ایـن حـوالی دارد
دوستت دارم هــای مرا با خـود می برد...
" می خـواهـم عاشقی کـنـم مرد مـن "
برای
تبادل لینک
ابتدا منو را با
عنوان " دلم برات تنگ شده عشق من ♥ しѺ√乇(◡‿◡✿)(◕‿◕) しѺ√乇 "
و ادرسمون لینک کنین بعدم لینکتون ثبت کنین
در صورت وجود ادرسم به صورت خودکار لینک میشی . راستی تبادل لینک با همه می کنم